دوشنبه 1399/07/21 - 13:40

قصه های آلبوم جنگ و روزهای کرونایی/ کمپوت، پیرمرد را به گردان تخریب فرستاد

بانویی می گفت که دلش پیش پیراهن سرخی جامانده که تا آمده آن را بپوشد، جنگ آغاز شده و خرمشهر تصرف. ماجرای حاج آقا حافظی و کمپوتی که او را راهی جبهه کرد یا پیرزنی که پس اندازش را به جبهه فرستاد با دیدن این عکس ها مرور می شود.

به گزارش کوله بار، در این روزهای کرونایی  و سخت جنگ اقتصادی شاید بد نباشد گاهی که خسته و کسل شدیم، سری به آلبوم جنگ بزنیم. عکس های آن دوره را ورق بزنیم و ببینیم به خصوص عکس هایی که قصه ای هم دارند. به روزهایی برویم که ایران زیرِبار سختی ها سربلند ماند. آلبوم ها خاصیت عجیب و غریبی دارند. موقع تماشا کردنشان گویی زمان متوقف می شود و سفر آغاز. عکس ها شاید یکی از بهترین قصه گوهای جهان باشند که صادقانه و مستند روایت می کنند. عکس های روزهای سخت گذشته، مرور خوبی برای گذر از روزهای سخت است.

دفاع مقدس

جوی خون راه می افتاد...

اگر جنگ شد و دشمن پا به شهرها گذاشت، تکلیف ما خانم ها چه می شود، چه بر سرمان می آید؟ این فکری است که آرامِ هر زنی در هر گوشه از جهان به آشوب می کشد. در دوران دفاع مقدس اما بانوان ما با تسلیم تشویش شدن، میانه نداشتند و سهیم شدند در پیروزی. این عکس ها، این ها را می گویند. در عکس «امیرعلی جوادیان» بانویی محجبه خیز برداشته روی خاکریز و آرپیجی زدن را تمرین می کند در سال 1365. اگر پای صحبت بانوان فعال هر محله بنشینیم برایمان از رزوهایی می گویند که مسجد محله به معنای واقعی کلمه، سنگر بود. نحوه استفاده از اسلحه، ماسک شیمیایی و اصول ابتدایی نظامی را می آموختند. برخی بانوان چالاک تر هم دوره های رزمی و نظامی پیشرفته می گذراندند و رزمنده ای تمام عیار می شدند مثل این عکس.

مردانِ رزمنده ما در جبهه ها همان هایی بودند که روزگاری چرخ کارخانه و مشاغل را می چرخاندند و با حمله عراق به ایران، دل و دست از کارهای دیگر شستند و راهی جبهه شدند. تکلیف تولید چه بود؟ خانم ها اینجا هم آمدند پای کار به جای مردانی که حالا در جبهه بودند. مردها در جبهه گردان تشکیل داده بودند و گردان «نانوایی» خانم ها هم در شهرهای مختلف هم حسابی پررزمنده بود. با ذکر و صلوات نان می پختند و می فرستادند جبهه. بعضی پایگاه های بسیج هم «رختشویخانه» شده بود. لباس، پتو و ملحفه خونی و خاکی شهدا و مجروحان را از جبهه و بیمارستان ها می آوردند و می شستند.  «فاطمه اسفندیاری» از پایگاه-رختشویخانه «علم الهدای» اهواز، همان عکس اول بالا از سمت چپ می گوید: «از همه شهرها می آمدند برای کمک. جوی خون بود که از شستشو راه می افتاد. گاه عضوی از بدن مجروحان و شهیدان لای لباس ها آمده بود. یکبار یک سر پیدا شد. بردند تا کنار بدن دفن شود. غوغا و فقط روضه تسکین ما شد.»

دفاع مقدس

پیرزن و یک گونی نان

صبحگاه گردان بود که دیدند صدای «حمیدرضا جعفرزاده» بلند شد. خطاب به نیروها با چشم تر از اشک، لحن محکم اما بغض آلود گفت که والله، بالله! ما مدیون این مردم هستیم. کجا می توان مردمی بهتر از این پیدا کرد؟ جعفرزاده که بعدها به آرزویش رسید و شهید شد، یک گونی را با دستش بالا گرفته بود. و تکان می داد و می گفت: «خدا کمک کند جواب محبت این مردم را درست و خوب بدهیم و شرمنده نشویم. این گونی نان خشک، دار و ندار پیرزنی است که برای ما فرستاده جبهه.» صدای گریه گردان بلند شد. صدام، کجا بود که ببیند پیرزنی با یک گونی نان خشک چه غوغایی بپا کرد و رزمنده های ما چه عزمی و نیرویی گرفتند برای از پا در آوردن دشمن.

پیدا کردن نامه از میان بسته مشکل گشا و خوراکی، آرزوی رزمنده ها بود. اصلاً خیلی وقت ها جیره شان را تحویل می گرفتند به این امید. نامه بچه مدرسه ای ها با آن دستخط های شکسته و گاه غلط های املایی حکم بمب انرژی داشت. بچه ها خودشان را معرفی می کردند و نامه می نوشتند. خدا خدا می کردند نامه به دست پدر یا برادرشان برسد. این روزها تورم و قیمت ارز و طلا جولان می دهد اما بود روزگاری که طلا توی دست، گردن و گوش خانم ها سنگینی می کرد. مادران و بانوانی که فرزند یا همسرشان را به جبهه می فرستادند، خودشان هم با کمک مالی، پختن مربا، شکستن قند و قیچی کردن النگو و اهدای آن هزینه های جنگ تحمیلی صدام به ایران را این طور پرداخت می کردند.

دفاع مقدس

بهشتی ترین قسط بندی 

کمپوت ها اما محبوب ترین خوراکی جبهه بود.کمپوت گیلاس و گلابی خاطرخواه بیشتری داشت. توی گرمای تند و سرمای تیز، قند و فشار خون رزمنده ها می افتاد و هیچ چیز مثل کمپوت هایی که کارخانه ها آن روزها شهدش را شیرین تر و قوطی ها را سنگین تر تولید می کردند تا سهمشان را ادا کنند، قوت رفته را به جان رزمنده بر نمی گرداند. قوطی خالی کمپوت ها هم گلدان سنگرها می شد یا «هدف نشان» تمرین تیراندازی برای رزمنده های تازه وارد. کمپوت قسطی و حاج «عباس حافظی» اما شاید جالب ترین ماجرا را داشته باشد. پیر رزمنده ی گردان تخریب لشکر محمدرسول الله (ص) را اصلاً یکی از همین کمپوت ها راهی جبهه و این گردان کرد. حافظی، پیرمرد موسپید کرده ای که در میدان «قیام» مغازه خواربارفروشی داشت، توی یک فیلم به یادگار مانده از روزهای جبهه از دانش آموزی می گوید که پول نداشته یک قوطی کمپوت بخرد و قسطی بر می دارد: «آن بچه مبلغی از پول را به من داد، یک کمپوت برای کمک به جبهه خرید و گفت بقیه اش را روزی یک تومان برایم می آورد؛ قسطی. من هم قبول کردم. به خودم آمدم دیدم آن بچه هر روز آن مسیر را پیاده می آمد تا پس انداز کند و قسط من را بیاورد. تقوای او را که دیدم دلم تاب نیاورد بمانم و مشغول دنیا شوم. کرکره مغازه را کشیدم پایین و آمدم جبهه.» پیرمرد عاشق جبهه شد و متواضعانه می گفت که اینجا تقوای همه از من بالاتر است. یک فرزندش شهید شد و دیگری مفقودالاثر.

دفاع مقدس

سفیران زندگی در جبهه

چند سال قبل با یکی از رزمنده های دفاع مقدس مصاحبه می کردم که جمله جالبی گفت: «یکبار وقتی رفتیم شناسایی و به خیال خودمان دست پر بر گشتیم، فرمانده گفت: عجب جگر شیری دارید که انقدر جلو رفتید. من و رفیقم، بادی به غبغبمان افتاد. فرمانده ابرو گره کرد و فریاد زد: یادتان باشد ما اول باید با نفسمان بجنگیم بعد دشمن، روشن شد؟! جگر شیر را آن خانمی دارد که تا اینجا آمده تا به زخم من و شما برسد و وای اگر من و شما دست از پا خطا کنیم و دشمن پیشروی کند. فهمیدیم شناسایی ما ناقص بوده است.» در جنگ عراق علیه ایران 22 هزار و 808 بانوی امدادگر حضور داشتند. 2 هزار و 276 پزشک بانو هم داشتیم و از این تعداد عده ای شهید، جانباز و اسیر شدند. ساده ترین اقدامات پزشکی این بانوان در بیمارستان های صحرایی، پشتیبانی و درمانگاه ها و بیمارستان های شهرهای جنگ زده، جان رزمنده های بسیاری را نجات داده است. مقصود فرمانده این بانوان بود.

دفاع مقدس

جلادها و پیکر سیدجعفر

ایران بعد از یک سال بالاخره قطعنامه 598 شورای امنیت سازمان ملل را پذیرفت با این حال صدام 6 روز بعد از این توافق با تبانی سازمان مجاهدین خلق گستاخی کرد و عملیات «مرصاد» رقم خورد. عملیاتی که با رمز «یا علی(ع)» توسط سپهد صیاد شیرازی آرزوی پیروزی  نفس آخر «قادسیه صدام» و «فروغ جاویدان» را بر دل صدام و منافقان گذاشت؛ همان عملیات مرصاد ما. در این عملیات تلفات دشمن با وجود تجهیزات جنگی بسیارش، بیش از ما بود. ایران 412 شهید داشت که 304 نفر ایرانی و 108 نفر دیگر از سپاه بدر؛ رزمندگان داوطلب خارجی و پیرو مکتب انقلاب اسلامی بودند. مرد جوانی که در گوشه پایین سمت چپ این عکس ها، چفیه دور گردنش دارد یکی از اسرا و شهدای مرصاد است. منافقان «سید جعفر موسوی» را اسیر گرفتند. صورتش را لگدمال کردند و پوست بدنش را جلادانه، در حالیکه زنده بود، کندند و پیکرش را در «اسلام آباد غرب» رها کردند. هر پرتره از پرتره های جنگ مثل داستان این شهید، حرف ها برای گفتن دارد.

دفاع مقدس

اولین عکاس شهید جنگ

اولین عکاس شهید جنگ را شاید همه ما نشناسیم اما به احتمال قوی عکس هایش از جبهه و جنگ را در این سال ها بارها و بارها دیده ایم. بین عکس های شهید«داریوش گودرزی کیا»، عکاس خبرگزاری جمهوری اسلامی که آخرین روزهای آبان سال 1363 در میمک به شهادت رسید، چند عکس آشناتر است. عکس نوجوان خندان گل به دست که مادرش او را بدرقه می کند یکی از قشنگ ترین بدرقه های جنگ است. عکسی با قاب بندی دقیق، ترکیبی عالی از نور و رنگ و حس آمیز. شهید گودزی کیا جمله به یاد ماندنی دارد که استادان آموزش عکاسی جنگ، برای آموزش جان کلام این رشته از عکاسی به هنرجوهایشان مدام آن را مرور می کند. او گفته بود: «هنگامی که با سوت خمپاره، همه روی زمین دراز می کشند تازه کار ما عکاسان آغاز می شود.» جمله عجیبی است پر از احساس مسئولیت و شجاعت.

دفاع مقدس

خیس ترین اسکناس جهان

در این قاب، شاید هیچ تصویری به اندازه این سجده ها سکوت و تأمل نمی آورد. مردان جوانی که به خاک شهری که ویران شده افتاده اند گریان، می بوسندش و سجده شکر بجا می آورند.  تعریف «وطن» باید چیزی شبیه همین عکس باشد. خرمشهر، 4 مهر 1359 به تصرف رژیم بعث درآمد. شده بود پاره تن وطن و از هر شهر و دیار مردانی راهی شدند تا دست کج و غاصب بعث را از دامن این شهر کوتاه کنند. کاش همه آن ها زنده می ماندند و مثل این چند جوان به 3 خرداد 1361 می رسیدند. می دیدند که خونشان ثمر داد و خرمشهر، «شهر خون» آزاد شد. فقط خدا می داند، رزمندگان خرمشهر و این جوانان که در سنگر «کوت شیخ» با همان لباس های ساده ایستادگی کردند و به دل دشمن زدند تا خرمشهر آزاد شود، هربار با دیدن عکس آزادسازی خرمشهر روی اسکناس های 200 تومانی که به مناسبت همین پیروزی بزرگ چاپ شده بود، چه حالی پیدا می کردند و یاد کدام همسنگر شهید می افتادند؟ از من بپرسید، اسکناس های دویست تومانی، خیس ترین اسکناس های تاریخ است؛ خیسِ خیس از اشک شکر آزادی و حسرت رفتن یاران.

دفاع مقدس

عکس روی قنداقه را ببین!

حق و باطل اگر چهره ای زنانه پیدا کند، شاید یک چهره اش همین قاب عکس باشد. این سو در کسوت باطل، زنی که نام خود را «مجاهد» گذاشته اما مردم به او «منافق» می گویند اسلحه روی دوش گرفته. رزمنده ها را هدف می گیرد. این عکس و فریم هایی مانند این بهترین سند مشارکت و همدستی منافقان با صدام در جنگ 8 ساله علیه ایران است. منافقان مرد و زن دوره های نظامی ویژه می دیدند تا هموطنان خود را به گلوله و رگبار ببندند. روی قنداقه اسلحه این زن عکس «مسعود رجوی» حک شده و این برای از بین بردن هر ابهامی کافی است. آن سوی قاب اما چهره زنان سوگوار، عزادار و آواره دیده می شود. مادران و بانوانی که هنوز اشک روی چهره شان بین ویرانه های خانه و شهرشان خشک نشده است. 6 هزار و 428 بانوی شهید در 8 سال دفاع مقدس داشتیم که از این تعداد 500 نفر رزمنده بودند. 5 هزار و 735 بانوی جانباز و 171 بانوی اسیر. این قاب حرف ها برای گفتن دارد. چهره حق شبیه اشک و تشویش این مادرهاست و باطل مو نمی زند با تصویر آن زن تفنگ به دوش. تا بوده اما حق بر باطل پیروز گشته. مرصاد برای منافقان حق این جمله را خوب ادا کرد.

دفاع مقدس

از احوالات من اگر بپرسید...

«سلام مادرجان، حال من خوب و لباسی که برایم بافتی حسابی گرم است و روی سرمای اینجا را کم کرده، اگر از احوالات من بپرسی...» و چقدر این جمله ها سطر به سطر بوی زندگی می داد. پستچی در را که می زد و نامه رزمنده را تحویل می داد، چه برقی می دوید توی چشم اهل خانه. بعضی ها سواد نداشتند و پستچی، نامه خوان هم می شد. چه غمی داشت وقتی هربار که نامه پسر رزمنده همسایه را می برد، مادری از بین در سرک می کشید و می گفت: «از بچه من نامه نداری؟» و پستچی از همسایه ها شنیده بود که «اکبر خمسه» شهید جاویدالاثر شده است. نامه ها آن دوران حال و هوایی داشت. برگه های نامه تا سال 1362 برگه هایی ساده ای بود که باید پاکت و تمبر می خورد. بعد از آن اما چاپخانه ها با حمایت خیران  کاغذهای مخصوص جبهه دو رو، چاپ می کردند که یک روی آن مصور بود و خودش حکم پاکت و تمبر هم داشت. یکی از فعالان عرصه چاپ چند وقت قبل در یک مصاحبه گفته بود، 110 میلیون نامه در دوران دفاع مقدس مبادله شد. جعبه مهمات خالی، صندوق پست گردان ها بود تا صندوق های سیار بیاید و نامه ها را ببرد.

دفاع مقدس

تهاجم و «تیرِ آخر»

«مادر اسرای ایران»، بانوی مرحومه «بهجت افراز» در مرور خاطرات اسرا از تلخ و شیرین های بسیاری می گفت. از پیگیری وضعیت اسرایی که رژیم بعث آن ها را از چشم فرستادگان سازمان صلیب سرخ جهانی مخفی می کرد. از شیطنت و دستکاری نامه اسرا و خانواده هایشان توسط افسران بعث. برای مثال نامه عاشقانه همسر رزمنده ای جوان را دستکاری یا خطش را کپی می کردند و می نوشتند قصد دارد دوباره ازدواج کند یا به دروغ می نوشتند مادر، پدر یا اعضای خانواده اسیر فوت کرده اند. همه این ها برای این بود که روحیه رزمنده های ما در اسارت از بین برود. بعثی ها چندین ماه قبل از تهاجم به ایران دوره های نظامی و شبیه سازی شده جنگی برای نیروهایشان گذاشته بودند. 31 شهریور 1359جنگ عراق علیه ایران با بمباران 19 شهر آغاز شد و 8 سال ادامه پیدا کرد. آن ها با تجهیزات نظامی آمریکا، آلمان و فرانسه و حمایت 26 کشور علیه ما جنگیدند. با این حال از همان ابتدا آموزش تیر آخر، پای ثابت آموزش های بعث به سربازانش بود که به آن ها یاد می داد چطور خودشان را بکشند تا اسیر نشوند. در این قاب تصاویری از اسرای عراقی در زندان اوین در حال دوخت لباس نظامی برای رزمندگان ما و عکس کمین سرباز عراقی در حمله به خرمشهر و تمرین نظامی از وضعیت جنگ و بعثی ها دیده می شود.  

دفاع مقدس

جنگ، پیراهن سرخ را دزدید

جنگ شوخی بردار نیست. بین همه جمله هایی که درباره روزهای حمله عراق به ایران شنیده ام، جمله آن بانوی جنوبی هیچ وقت از ذهنم پاک نمی شود. زنی که وقتی به او گفتم اگر قرار باشد تمام خاطراتش از جنگ را در یک یا دو جمله خلاصه کند، چه می گوید؟ نگاه عجیبی به من انداخت و فکر کردم الان است بگوید که نمی شود اما گفت: «دلم هنوز پی آن پیراهن سرخ اناری ام مانده...» هفته ها با خودم می گفتم عجب جمله معرکه ای چه مینیمالی. او آواره جنگ ایران و عراق بود و سال ها در دولت آباد ری ساکن. زنی که می گفت: «وقتی خرمشهر را گرفتند، خانه ما سوخت و با خاک یکی شد. وقتی بر گشتیم، چیزی نمانده بود. آن پیراهن اعلا را تازه دوخته بودم تا در عروسی خواهرم بپوشم خیلی قشنگ بود. وقتی برگشتیم این طور دلم را خوش کردم: «سوخته و به دست سرباز بعثی نیفتاده تا ببرد برای زنش.» در جنگ تحمیلی عراق علیه ایران بیش از 13 هزار واحد مسکونی به طور کامل تخریب شد و 190 هزار واحد مسکونی خسارت دید. یک میلیون و 250 هزار نفر هم ناچار به ترک خانه هایشان شدند. افرادی با چهره هایی هراسان و غمگین مثل چهره های دختران و بانوان این عکس ها و سوی دیگر میدان، مردان بسیاری که مردانه خانواده هایشان را به خدا سپردند و راهی جبهه شدند تا اشک و اندوه این چهره ها با برگشتن به خانه هایشان پاک شود.

دفاع مقدس

واگن های سبز زندگی

آلبوم جنگ ما با دیگر آلبوم های جنگ دنیا تفاوت دارد؛ چطور؟ نگاهی به این عکس ها بیاندازیم. نوجوان، پیر و جوان اینجا کنار هم هستند. ماه های نخست جنگ بعضی رزمنده ها با کتانی و لباس شخصی جنگیدند و شهید شدند و عکس هایی مثل این گواه است. بعثی ها با لباس های فرم نظامی بودند. وقتی گروه تفحص به پیکری می رسد که آثار چندانی از لباس ها باقی نمانده همین کفش های کتانی و چفیه ها کمک می کند به تشخیص هویت پیکر. توی این عکس ها آن مردی که روی نیسان نشسته و لباس محلی دارد هم با تفنگ آمده تا از کشور دفاع کند. بین رزمنده های جوان، این رزمنده مسن حکم بابابزرگ جمع را دارد یا آن یکی با عینک ته استکانی که مثل حبیب بن مظاهر، پیری را نادیده گرفته و جا نمانده از جبهه حق. توی چشم های رزمنده های در حال اعزام توی آن اتوبوس و قطار آنقدر شور زندگی موج می زند که گویی جاماندن از جنگ، حکمش مردگی است. خط راه آهن تهران- اهواز آن سال ها خواب به خودش نمی دید. «مهدی کاویانی» ازهمسایه های ریل و بچه های دیروز می گوید: «می رفتیم نزدیک ریل برای رزمنده ها دست تکان می دادیم. مدام رزمنده بود که با واگن های سبز می رفت جبهه.» جنگ 2 هزار و 887 روز طول کشید و این داستان هر روز ریل و سوژه ناب عکاس هایی بود که فریم هایشان عطر زندگی گرفت.

دفاع مقدس

آرامستان خاص جنگی 

در جنگی که صدام به امید آقایی بر اعراب منطقه و به دست آوردن موقعیت هژمونی منطقه علیه ایران راه انداخت و گفت دلش برای عربستان ایران؛ اعراب ایران می تپد و اتفاقاً اولین توپ و تانک هایش را در روزهای نخست جنگ، نصیب همین مردم نجیب کرد و آن ها را آواره، 50 درصد جمعیت کشور به طور مستقیم درگیر جنگ شد. 5 استان مستقیم در آتش دشمن بود. 11 استان هدف حملات مکرر اما دزفول تنی پر زخم داشت. چنان موشک باران شد که نامش را گذاشتند شهر موشک ها و مقاومت. هربار موشک به دزفول می خورد، نظامی و غیرنظامی در خطر بودند. دست، پا و اعضای مختلفی قطع و به اطراف پرتاب می شد. همان وقت که پیکر شهدا دفن می شد. این چاک چاک اعضای مطهر هم با احترام به خاک سپرده می شد. گلزار شهدای دزفول شاید یکی از کم نظیرترین آرامستان های جنگی جهان باشد. می گویند بومی ها وقتی می روند گلزار، خودشان را به قطعه این دست و پاهای شهید هم می رسانند. روضه ارباً اربا شدن علی اکبر(ع) و دستان بریده قمر بنی هاشم (ع) را می خوانند. آرامستان دزفول آرامستان عجیبی است، اینجا همه ناخودآگاه نوحه خوان می شوند.

دفاع مقدس

«داخمه» اش تازه بود

96 ماه تمام در ایران بزم بوسه بپا بود، درست همان روزهای جنگ. لب هایی مادرانه و همسرانه دوخته می شد به گونه و پیشانی فرزند و همسر. ساک جبهه را دستشان می داد و کاسه آب به هزار دعا و امید پشت سر رزمنده مسافر جبهه ها ریخته می شد. یاد حرف های مادر شهید فراهانی می افتم که از خاطره بدرقه پسرش برایم گفت: «می دانی به لری «داخمه» یعنی چه؟ همان تبخال به زبان فارسی. پسرم که می رفت: داخمه گل کرده بود روی لبش. بهانه کردم بمان داخمه ات خوب بشه، بعد برو. گفت: ننه این مهمان دو روزه، خودش میره. گفتم من مادرم می دانم این حالا حالاها مهمان توست. پیکرش که آمد تنش خشک بود اما داخمه اش تازه. سرم را بردم لب گوشش و گفتم: دیدی گفتم من مادرم، بهتر می فهمم. خم شدم و داخمه لبش را بوسیدم.» 96 ماه تمام بزم بوسه بود، ایران. جنگیدیم جانانه و یک وجب خاک به دشمن ندادیم. خون هزاران شهید شهید امضای این افتخار شد. چه عکس غریبی است بوسه این مادر و این رزمنده. ناخن های حناخورده این مادر هم زیباست و اولاد هم همیشه برای مادرش بچه حتی اگر مردی شده باشد و رزمنده. ببین این مادر هر روز صبح چه طور صورت بچه هایش را با دستمال تر می شوید و قاب برق می افتد از تمیزی.

دفاع مقدس

نیمکت خالی شد 

آمارها می گویند ما 32 هزار دانش آموز داشته ایم که دل به دریای جبهه زده اند. از طرفی 7 هزار و 54 شهید 14 ساله و کوچکتر داریم. رزمنده ای در وصف حال و هوای همرزمان کم سن و سالشان نوشته بود: «کتاب هایش را با روزنامه محکم جلد گرفته بود تا کسی نفهمد دانش آموز است. کم سن و سال ها را جلو نمی فرستادند. عقب بودند. کارهای امداد، پشتیبانی و حمل مجروحان را انجام می دادند و حسرت می خوردند پس کی نوبت شهادت به ما می رسد؟!» یک راوی هم در اردوی راهیان نور می گفت: «گردان ما رزمنده 14 ساله ای داشت که با دست خالی اما شجاعت، سرباز مسلح عراقی را اسیر گرفته بود. سر نترسی داشتند این بچه ها و دل بزرگ.» دیدن نیمکت خالی همشاگردی ها که سبد یا گلدان گلی آن را پر می کرد یعنی نوبت شهادت به رزمنده های کوچک اما بزرگمرد هم رسید.

دفاع مقدس

نام پرتره: «خیال پرواز»

شباهت جالبی دارند این دو فریم از دو رزمنده از دو زمان. دو جنگ متفاوت اما یک جبهه. ژست هر دو شبیه است. یکی عکس امام خمینی را به لوله تفنگ چسبانده دیگری امام (ره) را درک نکرده اما راهش را خوب درک کرده است. وجه اشتراکشان همین است، پیروی از مکتب انقلاب و حضور در یک جبهه؛ جبهه حق. یکی در دوران دفاع مقدس و دیگری مدافع حرم. پرتره «تفکر» دفاع مقدس مربوط به حال خوش تفکر شهید «امیرحسین صاحب هنر» است که در عملیات بیت المقدس 27 مرداد1361 در بصره شهید شد اما اثری از پیکرش نبود تا اینکه 3 خرداد سال 1380 درست در سالروز آزادسازی خرمشهر پیکرش تشییع و در «دارالسلام» کاشان به خاک سپرده شد. «مصطفی صدرزاده» هم که زادروز و شهادتش با قمربنی هاشم گره خورده مثل سیدحسین غرق فکر بوده که این عکس ثبت شده است. این دو حتی سربندهایشان هم یکی است. ارادت به یک بزرگ مرد. نام این پرتره های جنگی را باید گذاشت «خیال پرواز».

 

 

منبع: فارس

افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • آدرس وب و ایمیل به صورت اتوماتیک لینک میشود .
CAPTCHA
. CAPTCHA ی تصویری
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.

جدیدترین ها