دوشنبه 1399/07/07 - 14:54

چه کسانی می خواهند تاریخ را تحریف کنند؟/ دکتر گفت: «منم کچلم! نکنه چمرانم»

مریم کاظم‌زاده گفت: من مطمئنم دست‌هایی در کار است که ما را از تاریخ و آن روزهای افتخارآمیز دور کند و آن را به نیستی و نابودی بکشاند.

به گزارش کوله بار، کمتر کسی است مطالعاتی در مورد جنگ تحمیلی داشته باشد و نام مریم کاظم زاده را نشنیده باشد. بانویی که نامش همیشه کنار شهید اصغر وصالی دیده شده و در بحبوحه خون و آتش همچون دیگر برادرانش در میدان جنگ حاضر بود و سعی می کرد با امکانات اندکی که دارد این برهه درخشان تاریخ معاصر کشورش را با دوربین عکاسی برای نسل های بعد و همه کسانی که آن رشادت ها و دفاع مقدس را ندیدند ثبت و ماندگار کند.

مریم کاظم زاده از جمله معدود خبرنگارانی بود که توانست در جبهه غرب کشور حضور داشته و در وقایع مهمی شاهد عینی باشد. آنچه می خوانید بخش دوم و پایانی گفت و گو با این بانوی با تجربه و خوش صحبت است که دقایقی با سعه صدر پاسخ سوالات ما را داد. بخش اول را می توانید اینجا بخوانید.

*نیروی اصغر یقه شهید بروجردی را گرفت

روزهای اول جنگ شهید بروجردی آمد سر پل ذهاب. من به همراه اصغر وصالی بودم. ما هنوز آنجا مستقر نشده بودیم. محل اسکان ما ابتدای ورودی شهر در مدرسه ای یک طبقه بود که حیاط بزرگی داشت. یک ضلعش کلاس ها بود که بچه ها در آن کلاس ها می خوابیدند. نیروها حتی از نظر فشنگ هم بسیار در مضیقه بودند. حتی فشنگ هم برای مبارزه با عراقی ها نداشتند. یادم نمی رود اصغر وصالی با نیروهایش جلو بود. رضا مرادی خسته از خط آمد در مدرسه آب بخورد. حدود 7-8 کیلومتر فاصله سر پل ذهاب تا خط مقدم قلاویز بود. همان وقت آقای بروجردی با یک ماشین آمد حال و احوال کرد. فکر می کنم فرمانده غرب کشور بود اما مقرش در کرمانشاه بود. همه می دانستند که این بچه ها فشنگ هم ندارند. گویا این موضوع به گوش آقای بروجردی هم می رسد و موقعی که می خواهد بیاید پیش ما به بچه ها می گوید دو جعبه فشنگ هم بگذارید داخل ماشین من دارم می رم ببرم.

وقتی آمد رضا مرادی از کمبود فشنگ گفت، شهید بروجردی گفت: اتفاقا من دو جعبه فشنگ آوردم. وقتی در جعبه را باز کردیم دیدیم فشنگ ها برای تفنگ برنو است. رضا مرادی بسیار عصبانی شد و داد زد سر شهید بروجردی که ما با ژ3 می جنگیم تو فشنگ برنو آوردی؟! شهید بروجردی سرش را پایین انداخت و گفت: من اصلا چک نکردم. خیلی هم ناراحت شد. من آن لحظه را یادم نمی رود. رضا یقه شهید بروجردی را گرفت و گفت آن جلو بچه ها دارند کشته می شوند اما فشنگ ندارند. شهید بروجردی از حیا و ناراحتی سرش را پایین انداخت. من جلو رفتم و سعی کردم کمی آرامشان کنم.

*دکتر گفت: «منم کچلم! نکنه من چمرانم»

من بارها دکتر چمران را دیده بودم و می شناختمش. خاطره جالبی از او در اول تابستان ٥٨ دارم. قبل از ماجراى پاوه. دکتر چمران به عنوان نماینده نخست وزیر به پادگان مریوان آمده بود تا ماجرای کردستان را از نزدیک ببیند. صبح بود. همراه دکتر چمران و سرگرد شیبانی، فرمانده پادگان مریوان، با جیپ ارتشی رفتیم تا گشتی در شهر بزنیم. سرگرد شیبانی رانندگى می کرد و دکتر چمران با کت و شلوار کنارش نشسته بود.

من هم عقب ماشین بودم. گشتی در شهر زدیم. بعضى مغازه ها باز و بعضی بسته بودند. روبروى ژاندارمرى جوانى توجهمان را جلب کرد. جوان 16 ،17 ساله ى مسلحى بود. مرتب به دکتر چمران فحش می داد. دکتر نزدیک رفت و گفت: «چرا فحش می دهی؟»

جوان مسلح که دکتر را نشناخت، با عصبانیت گفت: «چمران فالانژه»

چمران پرسید: «فالانژ کیه؟»

جوان گفت: «نمی دونم؛ قاتله»

چمران گفت : «می شناسیش؟»

جوان گفت: «آره. کچله»

دکتر گفت: «منم کچلم! نکنه من چمرانم»

جوان گفت: «تو نیستی. اون از چشماش خون می چکه»
من خنده ام گرفت که دکتر چپ چپ نگاهم می کرد که نخند. من پشتم را کردم و رفتم داخل اتاقی خنده ام را کنترل کنم. دکتر بعدا بهم گفت در این جور وقت ها نباید بخندی.

*هیچ کس پروانه شماعی زاده را نمی شناخت

وقتی جنگ آغاز شد خیلی از مردم مجبور شدند خانه هایشان را ترک کنند و از شهرشان که حالا شده بود منطقه جنگی به جای امن تری بروند. اما برخی حاضر به رفتن نشدند و ماندند تا هر کار از دستشان بر می آید برای عقب راندن دشمن انجام دهند. یکی از آن ها پروانه بود. شانزده سال بیشتر نداشت. درشت هیکل بود. وقتی می خواست حرف بزند با لهجه کردی سرپل ذهابی می گفت: «تُن علی» و بقیه حرفش را می زد. به علت چاقی اش، تند و فرز نبود اما هر کاری را ازش می خواستند انجام می داد.

روزهای اول جنگ، مهرماه ٥٩، هیچ مسیٔولیتی نداشت به جز تمیز کردن تختهای خونی و مهمترین کارش که ترجمه حرفهای مجروحین کُرد بود.
به نظر می رسید موقع خوابیدن آرامش ندارد. خودش را در پتو قنداق می کرد. یک ساعتی از شروع خوابش نمی گذشت که لنگ و لگد می انداخت. صبح وقتی بهش می گفتیم چرا توى خواب آرامش نداشتی با لحن سوالی می پرسید: «تُن علی؟»
اگر جنگ اول مهر در سرپل ذهاب شروع نشده بود، به دبیرستان می رفت.
جنگ که شروع شد، شاید تنها یک مرتبه با پدر و مادرش به اردوگاه جنگ زدگان کرمانشاه رفت. وقتی با پدرش به سرپل ذهاب آمدند تا به خانه شان سری بزنند، دیگر با پدرش برنگشت.
روزهای اول مجروحین درمانگاه زیاد بودند. پروانه ایستاد و کمک کرد. پدر و مادرش آمدند دنبالش تا او را با خودشان ببرند کرمانشاه. مادرش با التماس می گفت: «آخه از درس ات عقب می افتی.» پروانه می گفت: «تُن علی همینجا می خونم. قول میدم موقعی که مجروح نباشه با خانم دکتر درسم رو بخونم.»
از قبل دم خانم دکتر کیهانی را دیده بود و به خانم دکتر التماس کرده بود تا اجازه اش را از پدر و مادرش بگیرد. پروانه با التماس و اشک می گفت: «من چطور غیرتم اجازه میده؟ اینا از تهران اومدن تو شهر من دارن کار می کنن بعد من شهر خودمو ول کنم و کمک حالشان نباشم؟»
پروانه شماعی زاده اهل سر پل ذهاب بود. سالها در درمانگاه جنگی شهید نجمی ماند و سخت ترین وظیفه را به عهده داشت: روزهای اول جنگ که شهدا را از خط مقدم می آورند، تنها جنازه هایشان را با تابوت به پشت جبهه می فرستادند. مدت کوتاهی که گذشت متوجه شدیم کوچکترین یادگاری های همراه شهدا، برای خانواده هایشان مهم و ارزشمند است.
پروانه، اشیاء همراه شهدا را تحویل می گرفت. آن ها را در کیسه شفافی می گذاشت و دورشان را چسب می زد. لیست اشیاء را همراه کیسه تحویل آمبولانس می داد تا با شهیدی که زخمهایش شسته و در پارچه سفیدی پیچیده شده بود به پشت جبهه فرستاده شوند. اسفند سال ٦٦ پروانه شماعی زاده در بمباران اردوگاه جنگ زدگان کرمانشاه شهید شد.
چند سال پیش که سفری به سر پل ذهاب داشتم، از هر کس پرسیدم، هیچ کس پروانه شماعی زاده را نمی شناخت.

*دست هایی در کار است که ما را از تاریخ و آن روزهای افتخار آمیز دور کند

زمانه خیلی بد است. من مطمئن هستم که دست هایی در کار است که ما را از تاریخ و آن روزهای افتخار آمیز دور کند. و آن را به نیستی و نابودی بکشاند. نمی خواهم بگویم انگلیس یا آلمان یا ژاپن خوب است. اما هر کسی که گذشته خود را پاس بدارد آینده از آن اوست. در انگلیس هنوز ساختمان هایی هستند که مثل چشمشان از آنها محافظت می کنند. آلمانی که در جنگ شکست خورده اما حافظ گذشته است.

اما در ایران اینگونه نیست. من وقتی بعد از زلزله سر پل ذهاب درمانگاه شهید نجمی را دیدم که به کلی خراب شده بود دادم در آمد. این یک مثال است. در واقع وقتی زلزله سرپل ذهاب آمد، زلزله ای هم در وجود من ایجاد شد، که نکند درمانگاه شهید نجمی با آن همه خاطرات ریز و درشتش، با آن همه اتفاقات تلخ و شیرینش، با آن همه آدم های قهرمانش، با آن همه فداکاری های زنان و مردانش، ویران شده باشد!! آخر می دیدم بعد از سی و نه سال از آن روزهای وحشت و درد، از آن روزهای غریب، هیچ کس برای جاودانه کردنش کاری نکرده است.

سال گذشته که در یک روز بارانی به سرپل ذهاب رفتیم، دیدم آنچه اتفاق افتاده بود. درمانگاه شهید نجمی، نزدیکترین درمانگاه به خط مقدم جبهه سرپل ذهاب، با تمام خاطراتش، ویران شده بود. تلی از خاک.
زلزله ساختمان محکم و پرخاطره را ویران نکرده بود. اما حلقه های غفلت و تصمیمات بی تدبیر مثل زنجیر به هم وصل شده بودند، تا به جای حفظ خاطرات سرزمینت، همه را به طوفان حوادث بسپارند.
اگر غافل باشیم که هستیم، تمام تاریخمان با لرزه اى ویران و فراموش می شود. فقط جزیی از آن حوادث در سینه روزگار می ماند، که ثبت و ضبطش کرده ایم هر چند با بضاعت اندک                                           

*چه کسانی هستند که می خواهند تاریخ را تحریف کنند؟

تحریف دست از سر تاریخ شفاهی هم بر نمی دارد. مرحوم علی کبر مصطفوی افسر گارد جاوید شاه بوده که وقتی امام فرمان می دهد پادگان ها را خالی کنید بیرون می آید و می گوید من تا الان افسر اینجا بودم و دیگر نیستم. می آید و خودش را به محمد منتظری معرفی می کند.

محمد منتظری هم برای خودش یلی بود. اعجوبه ای بود در اروپا و فرانسه و انگلیس قبل از انقلاب. با قاطعیت می گویم اگر امثال محمد منتظری ها پشتیبان امام نبودند انقلاب به پبروزی نمی رسید. همچنین شهید مطهری و بهشتی و طالقانی. من آن دوران را طی کردم. آن وقت فقط روحانیت مبارز گوشه زندان بود. فقط منبر دستش بود که کم چیزی هم نبود اما قلم و هنر دست چپی ها بود. همان منبر توانست انقلاب را جلو ببرد.

از سال 56 به بعد این روحانیت مبارز بود که همراه امام یک صدا شدند. نقش دکتر شریعتی را نیز نباید نادیده گرفت. همه اینها که گفتم در جایگاه خودشان بودند. مثل هم نبودند اما همدیگر را کامل می کردند.

یک روز آقای مصطفی حدود 7 سال پیش به من زنگ زد و گفت اگر کاری نداری می آیی موزه دفاع مقدس یک شهادت بدهی و شاهد مطلب من باشی؟ من داشتم رانندگی می کردم و گفتم باشه. گفت ساعت 1 بیا. رفتم و دیدم یک سالن خیلی بزرگی با یک میزی بود. بیش از 30 نفر دور میز بودند که اغلب نظامی بودند. مصطفوی مرا معرفی کرد و گفت او خبرنگاری بود که همراه ما در غرب بود. گفت آنچه که یادته بگو. من گفتم. یکی از آنها گفت: اتوبوسی هم آمد رفت مریوان. من گفتم امکان ندارد. مصطفوی که تا آن زمان ساکت بود نگاهی به جمع انداخت.

دوماه بعد از آقای مصطفوی پرسیدم رفتید ادامه خاطرات را بگویید؟ گفت نه. پرسیدم چرا؟ گفت چون بعضی ها می خواستند به زور به من بقبولانند که یک اتوبوس از تهران آمد و رفت شهر مریوان. من را می گویی؟ وا رفتم. اینها چه کسانی هستند که می خواهند تاریخ را تحریف کنند؟ واقعا سعی کنیم واقعیت ها را فدای اشخاص نکنیم.

*اصغر وصالی با خوشحالی از ابراهیم هادی تعریف می کرد

من با ابراهیم هادی در جنگ آشنا شدم. برخی می گویند اصغر وصالی از قبل با او آشنا بوده اما من نمی دانم. یادم هست وقتی گفتند چنین کسی آمده بین بچه ها اصغر خیلی خوشحال شد و با همان خوشحالی تعریف می کرد که یکی آمده صدای خوبی دارد، از بچه های تنبل کار می کشد و آنها را مجبور میکند صبح ها ورزش کنند. مدتی بعد خودم او را دیدم. با نیروهای اصغر همه جا می رفت. چون گروه شهید وصالی معروف بودند به عملیات سخت رفتن. ابراهیم بسیار محجوب بود. در شهادت اصغر قدم به قدم با نیروهای اصغر بود تا اینکه رضا مرادی، حسن بیات، عباس داورزنی، عباس مقدم، مجید جهان بین و ... شهید شدند، سپس ابراهیم به جنوب رفت که خیلی هم طول نکشید تا شهادتش. وقتی خبرش را شنیدم خیلی ناراحت شدم چون می دانستم خیلی قدر است مثل شهید جنگروی که بسیار مخلص بودند. صدای خوبش را یادم نمی رفت. شب های جمعه اگر عملیات نبود از او می خواستیم به درمانگاه شهید نجمی بیاید و دعای کمیل بخواند.

یکی دیگر هم بود به نام آقای بیلان که او هم صدای خوبی داشت و ترک بود. شعرهای خوبی هم می سرود. یادم هست برای اولین بار شعر گلبرگ سرخ عاشقان ... را از او شنیدم.

 خاطره ای برایتان می گویم از ابراهیم هادی. یکبار با قدم های تند خودم را به آخر حیاط درمانگاه رساندم. فقط صدای جیرجیرکها می آمد. کنار سنگر نگهبانی که رسیدم، نگهبان با اسلحه ژ ٣ از پشت سنگر بیرون آمد و با صدای بلند گفت: اسم رمز.
نزدیک سنگرش شدم و با صدای نه چندان کوتاهى گفتم: منم. غریبه نیست. اسم رمز یا اسم شب؟؟
- خواهر شمایید؟ راستش هول شدم، ببخشید.
نگهبان ها دو نفر بودند. دو جوان پانزده شانزده ساله ى ریزنقش، هنوز موی صورتشان هم درنیامده بود.
با صدای آرام گفتم: میخوام برم مقر فرماندهی، اونور خیابون.

- الان؟؟
آن چنان تعجبى در صدایش بود که باید من را از رفتن منصرف می کرد. نه می توانست مانع رفتنم بشود، نه می توانست همراهم باشد. یکی از نگهبانها با صدای پایینی گفت: اخه الان؟ همه جا تاریکه خواهر.
جوابش را ندادم. صدای سگها به وضوح می آمد. تصمیمم را گرفته بودم. اگر نمی رفتم ترسم لو می رفت. قدم به خیابان گذاشتم، صدای سگها نزدیک تر شد. ترسیدم. برگشتم. به پشت گونی های سنگر نگهبانی که رسیدم، از نگهبان پرسیدم: چراغ قوه دارید؟
پیش خودم فکر کردم، شایدنگهبان بخواهد با اسلحه و چراغ قوه من را از عرض خیابان بگذراند. اما
نگهبان سریع، چراغ قوه کوچک فلزی که روی سطح نور دهیش با ماژیک آبی رنگ شده بود، مقابلم گرفت و گفت: بفرمایید. فقط نورش را بندازید پایین.
دیگر شک نکردم. پا به خیابان گذاشتم و کسى هم مانع رفتنم نشد.
سیاهی شب همه جا پخش شده بود. از دور صدای انفجار خمپاره و توپ و عوعو سگها با هم قاطی شده بودند. پا که به خیابان گذاشتم وسط خیابان نرسیده بودم که سگها به دو آمدند و محاصره ام کردند. نیمه خیابان که رسیدم فقط سگها را دورم مى دیدم. چهار یا پنج تا بودند. اگر دستم را تکان می دادم به سر و تنه سگها می خورد. از برق چشمهایشان میفهمیدم که سگهای نزدیکتر، روی دو پایشان بلند شدند. سگ های دورتر چهاردست و پا این طرف و آن طرف می رفتند. پوزه هایشان باز بود و عوعو می کردند. آن قدر ترسیده بودم که یادم رفت چراغ قوه را روشن کنم. نه راه برگشت داشتم و نه توان رفتن به جلو. چشمهایم که افتاد در چشمهای قرمز سگ، دیگر هیچ صدایی نشنیدم. فقط سعی کردم خودم را بکشانم آن طرف خیابان. دهان باز سگها و دندان نیش زرد رنگشان را میدیدم. یادم آمد چند روز پیش جنازه چند شهید و سرباز عراقی را سگها تکه پاره کرده بودند.
نمی دانستم اول دستم را می کنند یا شکمم را پاره می کنند. فقط یک لحظه یادم افتاد که شنیده بودم: «وقتی حیوانی خواست حمله کند، اگر آیه آخر سوره کهف خوانده شود، امان حتمی است.» اما من آیه اخر سوره کهف را نمی دانستم.
چشمهایم را بستم. اول از دلم گذشت، بعد به زبان آوردم و تند، طوری که خودم صدای لرزانم را می شنیدم گفتم: خدایا، آیه آخر سوره کهف. خدایا خودت می دانی، آیه آخر سوره کهف.
خودم را کشاندم به آن طرف خیابان. وا رفتم. پاهایم می لرزیدند. تمام بدنم میلرزید. دهانم خشک شده بود. چراغ قوه را به سختی روشن کردم و نورش را انداختم به زمین. سگها دیگر دنبالم نیامدند.
فاصله محل اقامت من با همسرم یک خیابان بود و حدود پنج یا شش متر طول یک کوچه باریک.
به سر کوچه که رسیدم نور چراغ قوه ای را از روبرو دیدم. نفسی کشیدم و ایستادم. نور چراغ قوه ام را کمی بالا گرفتم. می لرزیدم.
صدایش را شنیدم، ابراهیم هادى بود.

- خواهر شمایید؟ شما اینجا چه کار می کنید؟

صدایم کمی می لرزید: ازتون بی خبر بودم.

- با چی اومدین اینجا؟
همانطور که طول کوچه را می رفتم گفتم: با آیه آخر سوره کهف.

- اما آیه آخر سوره کهف که براى در امان ماندن از شر حیوانات نیست...

*دوست داشتم خط را ببینم

یک روز به اصغر گفتم من خیلی دوستدارم سنگرهای جلو را ببینم. گفت باشه اگر شرایطی به وجود آمد که می شد می برمت. همن ایام عکاس دیگری آمد و می خواست از خط عکاسی کند. کسی که در سنگر بود من را نشاند و گفت بنشین تیر به شما اصابت نکند. من سرم را تا بالا آوردم آن عکس از من در مهر 59 گرفته شد.

*چند خط از فرمانده دستمال سرخ ها

اصفر وصالی از آن فرماندهانی بود که خودش ابتدای ستون می رفت. برای خودش ننگ می دانست که به عنوان فرمانده زنده باشد و نیروهایش شهید شوند. وقتی هادی مهاجر شهید شد این حرف را اصغر سر جنازه ی او گفت: نبینم که من باشم و بچه ها نباشند. اصغر خوب یا بد در عملیات اصلا کلاه نمی گذاشت و یک فشنگ اضافه بر نمی داشت و همیشه یک کلاشینکف دستش بود با ده فشنگ. اگر هم فشنگش هر زمانی تمام می شد درست مثل من بود که سر بزنگاه فیلم دوربینم تمام می شود. شخصیتا جلودار بود. شب قبل عملیات باید نیروهایش را توجیه می کرد.
گاهی به او می گفتم چرا کلاه نمی گذاری یا فشنگ بیشتر بر نمی داری؟ اما درست بخواهم بگویم شخصیت اصغر اینگونه بود. هر کسی به فراخور شخصیت و نوع نگاهش می جنگید. مثل دو نقاش که اگر بخواهند از یک درخت نقاشی کنند باز هم متفاوت خواهد بود. قطعا نوع جنگیدن اصغر با شهید چمران متفاوت بود. قطعا نوع نگرش جنگ در سال 59 و 60 و زمان قبول قطع نامه یکی نبود. برداشت ها متفاوت بود. در صلح و زندگی و دین و همه چیز همینگونه است. همین تفاوت هاست که زیباست و قدرت خدا در به رخ کشیدن همین تفاوت هاست.

*نوری که شهدا می دیدند واحد بود
 
من متاسفانه هیچ وقت سردار سلیمانی را از نزدیک ندیدم. عادت هم ندارم کسی را با دیگری مقایسه کنم اما ما وقتی الگویی مثل ائمه داریم و پیروی از آنها می کنیم راه را گم نمی کنیم. پیروان آنها به لحاظ شخصیتی یکی نیستند اما الگوهایشان یکی است و می شوند قاسم سلیمانی و اصغر وصالی و ابرهیم هادی. آنچه اینها را متحد می کند اخلاق مداری آنهاست و نگاهی که به عشق و محبت و خدا دارند. نوری که می بینند و به سمتش حرکت می کنند واحد است.

 

منبع: خبرگزاری فارس

 

افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • آدرس وب و ایمیل به صورت اتوماتیک لینک میشود .
CAPTCHA
. CAPTCHA ی تصویری
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.

جدیدترین ها