ویژه نامه شهید حاج حسین بصیر/همرزم شهید بصیر در گفتگو با کوله بار:

می گفت که نمی توانم در چشم خانواده شهدا نگاه کنم و باید شهید شوم

اسماعيل نژاد می گوید: حاجی همیشه آرزوی شهادت داشت و  یک بار که با من درد دل می کرد، می گفت: من زنده به مازندران بر نمي گردم چون که عهد و پيمان با خداي خودم بستم و نمي توانم در چشم خانواده شهدا نگاه كنم.

خليل اسماعيل نژاد دوست و همرزم شهید حاج حسین بصیر در گفتگو با خبرنگار کوله بار با اشاره به زمینه آشنایی اش با این شهید گفت: من و حاجي در گروه هيئت فدائيان اسلام بوديم و از این طریق آشنا شدیم. در زمان جنگ تحمیلی، آشنايي ام با او بیشتر شد. آن روزها14 ساله بودم که حاجي از مسجدمان نيرو داوطلب به جبهه اعزام می کرد. روزی سوار ماشينش و گفتم که می خواهم همراهش به جبهه بروم. لبخندی زد و گفت که در زمان رفتن به من خبر می دهد.

 

وی ادامه داد: سال 61 من و حاجی و قدرت فتحي، ‌ابراهيم نجات بخش، رسولي، اصغر مولايي، ولي اله ديلمي و گروهی دیگر تصمیم به رفتن گرفتیم. اولش به بابلسر و سپس رامسر رفتیم. در آنجا حاجی گفت که به جنوب می رود و ما نمی توانیم همراهش برویم. ما هم مدام اصرار کردیم که همراهمان بماند. حاجی که وضع را این گونه دید، همراه ما به بانه کردستان آمد.

 

اسماعیل نژاد با اشاره به زحمات شهید بصیر در جبهه ها، اظهار داشت: يكي از كارهاي عمده حاجي در طول آن یک صد روز، اين بود كه در پشت جبهه پتو، پوشاك و وسايل مورد نياز رزمندگان را تهيه مي كرد. او گاهی مثل يك بسيجي ساده شب ها نگهباني مي داد، در حالي كه فرماندهی ذوالفقاريه آبادان را در سوابقش داشت، اما به مروز زمان مسئولیت های مهمی را به او سپردند.

 

همرزم شهید بصیر اظهار داشت: ما در آنجا نيرو كم داشتيم و بعضی از بسيجيان در شب خوابشان مي برد. گاهی ما از 6 صبح تا 12 شب و از 12 شب تا 6 صبح ما نگهباني مي داديم و حاجي هم این کار را می کرد. به او مي گفتيم كه شما نبايد نگهباني دهيد اما او می گفت: من هم مثل شما بسيجي هستم و هيچ فرقي با شما ندارم. همه بسيجي اند و ما همه براي انقلاب و دين و ناموس خودمون اینجا آمديم.

 

وی خاطره ای از دوران دفاع مقدس برایمان نقل کرد و افزود: من و همرزمم از نگهبانی آمدیم، همه در پادگان مشغول راز و نياز بودند و حاجي اين با خودش می گفت: خدايا دوستان و بچه ها همه رفتن پس چرا اين سعادت نصيب من نمي شود؟ بعد از ظهر همان روز رو به من کرد و گفت: من زنده به مازندران بر نمي گردم چون که عهد و پيمان با خداي خودم بستم و نمي توانم در چشم خانواده شهدا نگاه كنم.

 

اسماعیل نژاد اضافه کرد: هيچ وقت بچه ها قبول نمي كردند كه حاجي آشپزي کند ولی او مثل يك فرد ساده با ما بود و در كارها كمكمان مي كرد. گاهي با ما فوتبال بازی مي كرد اما بيشتر اوقات فقط مشغول تشويقمان بود.

 

همرزم شهید بصیر در پایان خاطر نشان کرد: همان زمان که خبرشهادتش را شنیدم، دلم برایش تنگ شد و از اینکه دیگر او را نمی دیدم، قلبم به درد آمد. از این خوشحال بودم که سرانجام به آرزویش رسید و به سوی خدایش پر کشید و رفت.

 

انتهای پیام/ک

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

جدیدترین ها