شنبه 1394/08/30
در گفتگوی کوله بار با خانواده شهید «داود احسانی» عنوان شد

ماجرای عضویت شهید احسانی در پایگاه بسیج و حراست از محله در روزهای سرد زمستان

«شهید داود احسانی»درسالروز تولد شانزده سالگی خود به جبهه عازم شده وآنقدر شوق شهادت داشت که اولین روزعید مهمان خالق خود شده است.

 

نام :شهید داوود احسانی

سال تولد:22 اسفند سال 1344

سال شهادت : اول نوروز سال 61

محل شهادت:عملیات فتح المبین ،منطقه شوش دانیال

مزار شهید :قطعه 24 گلزار بهشت زهرا(س)

 

اشاره:  بار دیگر وارد خیابان احسانی می شویم اما نه برای خرید کالا بلکه برای هم نشینی با پدر و مادر پسر شهید داوود احسانی.از میان جمعیت شلوغ و همهمه ی بازار ،به سختی خودمان به کوچه بیست و پنجم شرقی می رسانیم.همان کوچه ای که تا سی و دو سال پیش ،قدم های نوجوانی را تجربه می کرد که در همین کوچه به مدرسه می رفت،نمازش را در مسجد همین محل می خواند و از همین جا عضو بسیج و راهی جبهه شد.از میان ده ها پارچه و لباس رنگی آویزان از درو دیوار کوچه ،پلاک 16 را سراغ می گیریم و مهمان خانه این شهید می شویم.

 

 

بعداز سه دختر،داوود آمد

وقتی وارد خانه شهید می شویم، پدر و مادر شهید به گرمی از ما پذیرایی وبارها خوشحالی خود را ازاینکه به یاد فرزندشان بوده ایم،ابراز می کنند.از خانه به این بزرگی و با حضور دو عزیز سالخورده ،انتظار سکوت بیشتری داشتیم اما صدای همهمه ی فروشنده های بازار،آنقدر بلند است که احساس می کنیم به جای خانه در وسط بازار نشسته و صحبت می کنیم.

مادر شهید به رقم كهولت سن،حافظه خوبی دارد و از تولد فرزند افتخارآفرينش با غرور صحبت می كند و می گويد:«داود،بيست و دوم اسفند ماه سال 1344 در روستای حافظ از توابع بستان آباد آذربايجان شرقی متولد شد.او اولين فرزند پسر،پس از 3 دختر به دنیا آمد و برای من و پدرش خيلی عزيز بود.»

«فاطمه قلعه کوب» درادامه می گوید:«6سال ازسن او درروستای حافظ  گذشت.بعد به تهران مهاجرت كرديم ودر محله خزانه ی فلاح ساكن شديم.چند سالی در آنجا بوديم تا اينكه خانه ای در محله عبدل آباد خريديم.من خیلی راضی به آمدن به این محل نبودم ،زیرا تمام فامیل و آشنا در محله فلاح سکونت داشتند و من ترجیح می دادم کنار آنها باشم.یک روز که داوود متوجه اختلاف من و پدرش درباره آمدن به این محله شد،به سراغم آمد و با شیرین زبانی گفت:"مادرجان ،اگر تو راضی به آمدن به این محله بشوی ،خودم قول می دهم که هر وقت دلت خواست برای دیدن خواهر و مادرت تو را به این محله بیاورم."داوود آن زمان یک موتور گازی داشت و هر چند روز یکبار مرا به خانه مادر و خواهرانم می آورد و پای قولی که داده بود ماند.»

 

سوار بر موتور گازی داوود

مادرهنگام تعریف کردن خاطره از داوود،لبخندی بر لبانش نقش می بندد و خاطره شیرین دیگری از پسرش تعریف می کند ومی گوید:«داوود هرپنج شنبه  مرا با موتور گازی اش به حرم شاه عبدالعظیم می برد و من از اینکه پسرم مردی شده و می تواند مرا با خود به این اماکن زیارتی بیاورد،خیلی ذوق می کردم و احساس می کردم کوه بزرگی برای تکیه پیدا کردم.وقتی پشت موتور گازی او می نشستم ،حس زیبایی داشتم و به خود می بالیدم.یک بار موتور او خراب شد و به شوخی به من گفت:"مادر از بس تو را با این وزن زیاد ،این طرف و آن طرف بردن،موتورم خراب شده است.با گفتن این جمله همه خانواده زدیم زیر خنده و من به شوخی در جواب او گفتم:"خوب است ،حالا خراب شدن موتورت را سر من و وزن زیاد من انداختی تا خرج تعمیرش را از من بگیری؟»تعریف کردن این خاطره و نشستن لبخند بر لبان این پیرمرد و پیرزن برای لحظاتی فضای خانه را گرم و فرح بخش می کند.

مادردر ادامه می گوید:«پدرش طبقه اول اين خانه را تبديل به كارگاه نجاری كرد و داود كه قدری بزرگ تر شده بود،در كنار درس به کمک پدرش می رفت  وكمک حال او بود.گاهی به نجاری مشغول می شد وبعضی اوقات دستی برسر و وضع كارگاه می کشید.»

 

کوچک اما کارهایش بزرگ بود

«ازسن نوجوانی جذب پایگاه بسيج محله شد.وظایف زیادی برعهده گرفته بود وكمتردر خانه حضور داشت.خصلت اعضای بسيج هم بر او تاثیر گذاشته بود وهمین عامل باعث می شد اطرافیان از کارها ورفتار او لذت ببرند.»

هنوز صحبت های مادر تمام نشده که حاج عزيز پدرشهید  پس ازگفتن اين جملات سکوت کوتاهی کرده و ادامه می دهد:«برای حفظ امنیت محله بعد از انقلاب،يک گروه 5 نفره شده بودند.داود درکنارعباس كارگر،عباس آقايی،علی وكيلی و يكی از آنها كه در حال حاضر نامش در خاطرم نيست،درمحله نگهبانی می دادند و نزديک سحر برای استراحتی كوتاه به خانه های خود می رفتند.هر دو عباس مثل داود من شهيد شدند وهیچ وقت آنها رافراموش نمی کنم.»

در همین لحظه مادر به خاطره دادن نفت برای گرم نگه داشتن پایگاه بچه ها اشاره می کند ومی گوید:«داوود و دوستانش تا پاسی از شب درجایی شبیه زیر پله می ماندند و به نوبت نگهبانی می دادند.زمستان های آن سال ها خیلی سرد بود و آنها نفت زیادی برای روشن نگه داشتن آن فضا نداشتند.یک شب آمد و به دور از چشم پدر به بند انگشت خود اشاره کرد و گفت یه کم به من نفت می دهی.گاهی وقت ها احساس می کنم داوود از همان در وارد می شود ویواشکی مثل آن روز با من صحبت می کند.»

 

نماز صبح بیدارش نکردم

در ادامه حاجیه خانم قلعه کوب آهی کشیده ودرحالی که لبخندتلخی به لب دارد می گوید:«يک شب پس از گشت شبانه داوود به خانه آمد. چشمانش به خاطر بی خوابی سرخ شده بود وخستگی تمام وجودش راگرفته بود.هواخيلی سرد بود. كنار كرسی دراز كشيده و سفارش كرد نمازصبح بيدارش كنم.می دانستم پس از نماز بازهم برای گشت خواهد رفت.وقتی خوابيد،دلم نيامد بيدارش كنم.آنقدرمعصوم و زيبا خوابيده بود كه بالای سرش نشستم و او را تماشا كردم.موقعی بيدار شد که آفتاب زده واز وقت نماز گذشته بود.ازاينكه برای خواندن نماز صبح بيدارش نكردم و نمازش قضا شده بود،خيلی ناراحت شد.»

پدرشهید هم در ادامه صحبت های همسرش می گويد:«يكی از دامادهايم كه اهل كرمانشاه بود و در ورآورد كرج زندگی می كرد،در پايگاه بسيج آن منطقه فعاليت داشت.داود هم به اوپيوست و به صورت شبانه روزی در پايگاه بسیج فعاليت داشت.حتی چند خانه تيمی ازمنافقان هم كشف كردند كه اقدام مهمی درآن سال ها بود.»

 

بدون خداحافظی رفت/اعزام در روز تولد شانزده سالگی

حاج عزيز احسانی درباره اعزام فرزندش به مناطق جنگی می گويد:«هنگام غروب،همراه 4تن از دوستانش به مغازه من آمدند.دور هم چایی خوردیم و شروع به صحبت کردیم.آن ها حرف ازاعزام به جبهه زدند وآنگاه متوجه نیت اوشدم.زمان اعزام راپرسیدم که گفت:زمان دقيق اعزام مشخص نيست.قرار است خدمت امام خمینی (ره) برویم و پس ازآن زمان اعزام ما مشخص می شود.»

پدرشهید ادامه می دهد:«خداحافظی كردند ورفتند. من مخالفتی با رفتن داوود نداشتم و مادرش را هم راضی کردم.بعد از آن دیدارچند روزازآنها بی خبر بودیم.چون همیشه با بچه های بسیج و دامادم بود سراغش را ازپايگاه بسیج محله گرفتم ومتوجه اعزام آنها به اهواز شدم.دعای سلامتی را بدرقه راهشان كردم وهرروز درانتظار بازگشت آنها چشم به خیابان می دوختم.»

 مادر شهيد رشته کلام را دردست گرفته ومی گويد:«داود ودوستانش بيست و دوم اسفند سال60 به مناطق عملیاتی اعزام شدند.یعنی زمانی که فرزندم شانزده سالگی خود رابه پایان رسانده بود.»

وی ادامه می دهد:«درهمان زمان عمليات فتح المبين آغاز شد.داود هم همراه دوستانش در اين عمليات شركت کرد.»

 

عید آمد و داوود نیامد

سفره هفت سين سال61 بدون حضور داود پهن شد.مادر، لحظه تحويل سال دلهره عجيبی داشت. چشم به در خانه داشت تا فرزندش وارد شده و او رادرآغوش بگیرد.دلشوره عجیبی هم به سراغش آمده بود ولحظه ای دست از سر او برنمی داشت.مادر شهيد از آن نوروز بی داود برايمان می گويد:« نوروز آن سال حس عجيبی داشتنم.بعدا متوجه شدم آن دلهره های سال تحويل برای چه بوده است.»

اما امسال چند روز پیش از آمدن نوروز،مادر سفره هفت سینش را مختصر و ساده چیده است.قرآن کریم ،آجیل مختصری همراه شکلات و میوه و ظروف پذیرایی را ساده و صمیمی کنار هم گذاشته  است.در کنار هفت سین ساده اش قاب عکس داوود را هم جا می دهد و آن طرف هم عکس جوان دیگری را می گذارد.وقتی از او درباره عکس دوم می پرسیم مادربا تاسفم و ناراحتی سری تکان می دهد ومی گوید:«جز داوود ،یک پسر دیگر به نام رحمان هم داشتم و البته بعد از شهادت داوود ،خداوند پسر دیگری هم به من عطا کرد که نامش رابه یاد شهیدم ،داوود گذاشتم.رحمان 6 سال پیش در سانحه تصادف ناکام از دنیا رفت و درد و رنج دیگری در دلم نشاند.مادری با دو داغ جوان دیگر دل و دماغ هفت سین چیدن ندارد.البته راستش را بگویم کمتر برای داوود غصه می خورم چون او خودش راه شهادت را انتخاب کرد و از من می خواست تا دعا کنم که به شهادت برسد.البته با شهادتش همه ما را سربلند کرد.اما رحمان در شرف ازدواج بود و خیلی آرزوها در سر داشت.بازهم راضی ام به رضای خدا.حالا 5 دختر و تنها پسرم داوود کنارم هستند و نمی گذارند من و پدرشان تنها بمانیم.» 

 

عاشق سیب سرخ بود

مادر که هنوز دلخوش به دلخوشی های پسر نوجوان اش است می گوید:«داوود عاشق سیب سرخ و به ویژه بوی سیب سرخ سفره نوروز بود.حالا هر وقت سیب سرخ می بینم ،یاد داوود می افتم.»با گفتن این جملات بغضی گلوی مادر را می فشارد،طاقت نمی آورد و آرام آرام اشک می ریزد.هم زمان با پاک کردن اشک ها با گوشه روسری اش ادامه می دهد:« هر وقت بخواهم برای او خیرات کنم ،چند کیلو سیب سرخ می گیرم و در محله پخش می کنم.داوود پسر قانعی بود و هر غذایی که می پختم می خورد اما باقالی پلو را از همه غذاها بیشتر دوست داشت و به همین خاطر روز اول عید هر سال سعی می کنم به یادش باقالی پلو بپذم.»

تمام عیدی هایش را به من می داد.مادر با خنده این جمله را می گوید وادامه می دهد:«آن زمان مثل حالا نبود که به بچه ها اسکناس های ده هزارتومانی عیدی بدهند.عیدی آن وقت بیشتر جوراب و تخم مرغ رنگی و...بود.کمتر پیش می آمد که کسی پول عیدی بدهد.داوود مسئول رساندن عیدی دختران فامیل بود.زیرا ما آذری زبان ها رسم داریم به دختران ازدواج کرده عمه ، خاله ، دایی و عمو عیدی بفرستیم.وقتی داوود عیدی ها را تحویل می داد،به او جوراب و مقداری پول می دادند.او هرچه جمع می کرد به من می داد.وقتی خرید نوروز هم ،خیلی دنبال خرید لباس و کفش نو نبود و همیشه می گفت:" باید خودمان را نو کنیم نه ظاهرمان را."

 

شهادت ،عیدی ما بود

پدرشهيد در ادامه از شهادت فرزندش برای ما صحبت می کند و می  گويد:«نوروز سال 61 حس غریبی داشتم و احساس بی حوصلگی می کردم.کرکره کارگاه نجاری را بالا کشیده وسعی کردم خود را مشغول کنم. چند روزاز سال تحویل گذشته بود.مشغول کار در كارگاه بودم که دو نفر آمدند و خبر شهادت داوود را به من دادند.من د روهله اول سعی می کردم این موضوع را از مادرش پنهان کنم و وقتی مطمئن شدم به آرامی این موضوع را به او بگوییم.»

اشك از گوشه چشمان پدر جاری می شود.پس ازکمی مكث می گوید:«وقتی پيكر داود را در پزشكی قانونی ديدم،شوكه شدم. چشم هايم جايی را نمی ديد.به علت جراحات زیاد بر اثر انفجار بمب، به سختی توانستم صورت او را تشخيص دهم.اين وضعيت تا زمان خاكسپاری او با من بود.با اين حال،خوشحالم كه فرزندم با سن و سال كم راه درستی در زندگی اش انتخاب كرد.ياد او هميشه در اول فروردين ماه و آغاز سال جديد با ماست و شهادت اوعیدی از سوی خدا بود. داود اول فروردين ماه سال 61 در منطقه شوش دانيال براثر انفجار مين به شهادت رسيده بود.»

هم اکنون در زادگاه شهيد داود احسانی یک دفتر مخابراتی به همت پدر شهيد  ساخته و فعاليت می كند که نام شهید بر روی آن نصب شده است. پدر شهيد دراین باره می گويد:«می خواستم كمكی هم به اهالی اين روستا كرده باشم وازسوی دیگر نام فرزندم در زادگاه او زنده بماند.دفتر مخابراتی روستا را با هزينه شخصی  خودم احداث کرده و در اختيار اهالی ده قرار داده ام.»

 

 

اهالی از شهید داوود احسانی می گویند:

 

شهرتی فراتر از ایران

خرید از این بازار را به  تمام بازارهای تهران ترجیح می دهم زیرا با توجه به تنوع کالا و کیفیت خوب آن ،قیمت مناسبی دارد.ما سال هاست که این بازار را به نام بازار احسانی می شناسیم.یکی از اقوام ما که به سفرحج رفته بود ،هنگام خرید پارچه از بازارهای مکه ،متوجه می شود که حتی فروشنده های عربستانی هم بازار پارچه ایران را به نام بازار احسانی می شناسد.خوش به حال خانواده شان که شهیدشان این چنین افتخار آفرین است و نامش بر سر زبان ها افتاده است.

 

گلمار احمد نژاد،خریدار

نامش بر سر زبان هاست

من از محله دیگر به این خیابان آمدم و شناختی از شهید احسانی ندارم.اززبان شما شنیده ام که جوان کم سن و سالی بوده و روز اول عید به شهادت رسیده است.چه خوب است این موضوع را به اطلاع همه مراجعه کنندگان بازار برسانند تا ضمن انجام خرید و فروش ،یک کار فرهنگی و مذهبی هم صورت بگیرد.بی حکمت نیست این شهیدی که روز اول عید به شهادت رسیده ،این چنین در آستانه نوروز همه ساله نامش بر سر زبان ها باشد.

 

جواد جوانمرد،خریدار

شهدا را بشناسیم

هر روز صد ها و شاید هزاران نفر از کوچه ها و خیابان های به نام شهدا بی تفاوت عبور می کنند و هیچ کس هم از خود نمی پرسد این کسی که نامش بر سر در خیابان یا کوچه نوشته شده است ،چه بوده و چه کرده است.حتی تصویری از او هم در ذهن ندارد.البته در چند سال اخیر شهرداری دست به اقدام ارزشمندی کرده و تصویر و مشخصات مختصری از شهید را کنار نام کوچه یا خیابان نصب کرده است که واقعا قابل قدردانی است.

 

لیلا زاکر خاتونی ،همسایه

بازار را به نام احسانی می شناسند/دوست دارم از شهید بیشتر بدانم

از بچگی نام خیابان شهید احسانی بر سر زبان ما بوده و من تا به حال به این شهید فکر نکرده بودم.همیشه موقع آدرس دادن به دیگران ،نام این شهید را به زبان آوردم ولی حتی یکبار هم درباره آن چیزی از کسی نشنیده ام .حتی نمی دانستم که خانواده این شهید هنوز در این محله سکونت دارند و ساکن کوچه بیست و ششم شرقی هستند.برای من خیلی جالب است از این شهید بیشتر بدانم و بی صبرانه منتظر چاپ گزارش شهید می مانم.

 

ناصر بهزادی ،ساکن خیابان بدر

مردم داری آنها نمونه است

مدت زیادی نیست که با خانواده شهید احسانی همسایه شدیم و در این مدت کوتاه یک موضوع از این خانواده برای من بسیار جالب بود و من از آنها الگو گرفتم.خانواده احسانی احترام ویژه ای به اهالی و به ویژه همسایه ها قائلند.با آنکه از نظر سطح فرهنگی و درآمدی شان بالایی دارند اما بسیار متواضع اند و با وجود شلوغی کسبه در مقابل منزلشان،هیچ وقت لب به شکایت و گله بازنکرده اند و بر عکس همیشه کمک می کنند تا حد ممکن ترافیک خودروها در کوچه ها را با گذاشتن وسیله نقلیه شان در پارکینگ منزل کم کنند.

 

حسن مرادیان،همسایه شهید احسانی

ادب و احترام به بزرگترها

من نزدیک به 33 سال در اداره آموزش وپرورش به عنوان راننده سرویس مدارس مشغول به کار بودم.زمان شهادت داوود را به خوبی به خاطر دارم.او دانش آموز نوجوانی بود و بعد شهادتش در مدرسه ،مراسم ترحیم با شکوهی برای او گرفتند.تنها چیزی که از این شهید به خاطر دارم ،ادب و احترام او به بزرگترها بود که همیشه در خاطرم مانده است.همین ادب در خانواده و به ویژه درخواهر شهید که مدیر دبیرستان بعثت هم هست،بارز و الگوست.

مجید علی نژاد،فروشنده بازار احسانی

 

یک پیشنهاد

بازار بزرگ پارچه تهران که به بازار عبدل آباد و بازار احسانی معروف است در خیابان طویلی به نام شهید داوود احسانی شکل و رونق گرفته است.خیابانی که نه تنها در این روزها ،بلکه در تمام ایام سال،خریداران زیادی را از گوشه و کنار شهر و حتی شهرهای دیگر به سوی خود کشانده است.شهرداری منطقه جهت تسهیل در خرید و فروش و رفع معضل ترافیک این محدوده و رفاه حال خریداران ،تاکنون اقدامات زیادی در این خیابان انجام داده است.جا دارد در راستای حفظ و گرامی داشت یاد شهید این محله ،در ورودی این بازار ،نماد ،تندیس و یا حتی تابلوی بزرگی از شهید نوجوان و با تعصب این خیابان نصب کنند تا مردم بیشتر و بهتر با فرهنگ ایثار شهادت آشنا شوند.این اقدام یک کارفرهنگی است که می تواند موجب افزایش تعلق شهروندان به شهدا و ترویج سبک زندگی آنها می شود.

 

افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • آدرس وب و ایمیل به صورت اتوماتیک لینک میشود .
CAPTCHA
لطفا به این سوال برای جلوگیری از ارسال اسپم پاسخ دهید.

پایتخت ایران کجاست؟ (به فارسی تایپ کنید)

جدیدترین ها