گفتگوی کوله بار با خانواده شهید« محسن گودرزی»:

شهیدی که مادرش را از «کما» نجات داد//ماجرای استجابت دعای یک مادر

مادر شهید روی تخت بیمارستان در حال کما بود.پزشکان از درمانش قطع امید کرده بودند و در آن شرایط سخت، فرزندش شهیدش را در کما دید و شفا یافت.
 
نام:محسن گودرزی 
تولد:1349-تهران
شهادت:1365-عملیات کربلای 5-خرمشهر
 
به گزارش اختصاصی کوله بار، کاراته باز حرفه ای بود.آنقدر جسورانه به این ورزش ادامه دادکه توانست مقام برتر کنفدراسیون کاراته ایران را از آن خود کند.دوران تحصیلی اش را در مدرسه های نبوی اسلامی،شریعتی وتوحید گذراند.او آرزوهای زیادی داشت و رویای رفتن به دانشگاه را در سرمی پروراند،اما خب سرنوشتش به گونه دیگری رقم خورد.حالا می توان نامش را تا ابد در یکی از خیابان های یاخچی آباد خواند.کسی که 3سال بعد از شهادتش،خانواده اش مدرسه ای را دریکی از روستاهای بروجرد،به نامش مزین کردند:«شهید محسن گودرزی» 
رفتن پدرش به جبهه را بهانه کرد و رفت
سال 1360 حاج قدرت الله، کوله بار سفرش را بست و به جبهه رفت.اومدت ها در جبهه، تک تیرانداز بود.آن روزها محسن علاوه برتحصیل، ورزش کاراته را به طور جدی دنبال می کرد.ازاین ها گذشته،یکی از بسیجیان مسجدالرسول(ص)نازی آباد بود و درآنجا به فعالیت های مذهبی می پرداخت.حضور پدرش در جبهه،باعث شده بود که او هم برای رفتن علاقمند شود.6سال از شروع جنگ گذشته بودکه این موضوع را با مادرش در میان گذاشت.
 
گوهر تاج گودرزی در این باره به خبرنگار کوله بار می گوید:«مدام می گفت که دوست دارد خودش را به میدان های جنگ برساند.من هم هیچ مخالفتی با او نکردم.رفتن پدرش را بهانه کردم و گفتم که بعداز برگشتن او رضایت می دهم.»مدتی بعد،حاج قدرت الله براثر موج انفجار زخمی شد و راهی بیمارستان شد.بعداز چند روز هم به خانه برگشت:« از جبهه به خانه تلفن زدم تا خبری از خانواده ام بگیرم.محسن تلفن را برداشت و مدام اصرار می کرد که به خانه برگردم.می گفت آموزش های مقدماتی جبهه را در پایگاه ابوذر گذرانده و می خواهد به جبهه برود.به همین دلیل،وقتی به خانه برگشتم، خوشحال به نظر می رسید.»
 
به بهانه رفتن به مدرسه، به محل اعزام رزمندگان به جبهه رفت
محسن یک روز به بهانه رفتن به مدرسه،به پایگاه ابوذر رفت و از آنجا به جبهه اعزام شد.خانواده اش از اعزامش خبر نداشتند.بعد از ظهر همان روز،همکلاسی اش این خبر را به خانواده اش داد.محسن به از جبهه به خانه تلفن زد و از اینکه نتوانسته بود با آنها خداحافظی کند،عذرخواهی کرد.به اینجا که می رسد ابوالفضل،برادر بزرگ شهید می گوید:«کاروان اعزام به جبهه در میان راه برای استراحت توقف می کنند.همانجا محسن از قافله عقب می ماند.دوستانش در میان راه متوجه موضوع می شوند اما دیگر دیرشده بود.آنها مدام دلواپس محسن بودند تا اینکه وقتی به دوکوهه رسیدند،محسن را یافتند.او با استفاده از ماشین های شخصی،خودش را زودتر از آنها به دوکوهه رسانده بود.»
آرزوی شهادت
محسن در لشکر محمد رسول الله تک تیر انداز بود.فرمانده شان اعلام کرده بود که به تعدادی رزمنده برای رفتن به خرمشهر نیاز دارند.محسن به طور داوطلبانه اعلام آمادگی کرد.او قبل از رفتن،به خانواده اش زنگ زد تا از آنها حلالیت بطلبد.مادرش به بهترین شکل می تواند آن روز را برایمان توصیف کند:«به من گفت :«می خواهیم به عملیات برویم.تو که پسرعمویت شهید شده ،دعا کن تا من هم به بزرگترین آرزویم یعنی شهادت برسم.»او می گفت هر کس عاشق امام حسین(ع) است باید به شهادت برسد واز این طریق با مولایش ملاقات کند.به طوری که اشک از چشمانم سرازیر بود، دعایش کردم.»
 
محسن از برادرش ابوالفضل هم خواسته بود تابا دختر عمه اش ازدواج کند:«زمانی که تهران بود،مدام از من می خواست تا به خواستگاری دختر عمه ام بروم.آن روز که از جبهه تماس گرفت،دوباره روی این موضوع تاکید کرد.اتفاقا همان روز می خواستیم به خواستگاری برویم.محسن وقتی این موضوع را فهمید،خیلی خوشحال شد و گفت که در مراسم عروسی مان شرکت خواهد کرد.»
 
نماز عشق
محسن و همرزمانش برای انجام عملیات کربلای 5به اطراف خرمشهر می روند.عملیات لو می رود و آنها به ناچار به عقب بر می گردند.نزدیک اذان صبح بود که محسن و همرزمانش وضو می گیرند تا نماز را به جای بیاورند که دشمن محل استقرار آنها را بمباران می کند.به اینجا که می رسد برادر شهید می گوید:«محسن5دی به شهادت رسید.ما که از موضوع خبرنداشتیم،دو روز بعد مراسم عقد را برگزار کردیم.نمی دانم چرا آن روز همه ما دلواپسی خاصی نسبت به محسن پیدا کرده بودیم.مادرم در خواب دیده بود که محسن به شهادت رسیده و همین موضوع مدام نگرانمان می کرد. چند روز بعد خبر شهادتش را آوردند و خواب مادرم تعبیرشد.»
 
 
حاج قدرت الله در ادامه می گوید:«در دورانی که جبهه بودم،یکی از دوستانم به نام حمید سلیمانی از اهالی جوادیه بود.آخرین شب،صورتش نورانی شده بود.او به من گفت که امشب به شهادت می رسم وپیکرم در دشت ها گمنام خواهد شد.تمام حرف هایش عملی شد.مطمئناشهدا از سرنوشت خود خبر داشتند و می دانستند که چه زمانی به شهادت خواهند رسید.محسن هم جزو این شهدا بود و نماز آخر را با تمام وجود به جا آورد.» 
استجابت دعا
سالگرد شهادت محسن که از راه می سد،خانواده اش مراسمی را در مزارپاکش برگزار می کنند.مادرش که حرف های آخر فرزندش پشت گوش هایش است،می گوید:«در آن روزها،خانواده مان علاقه خاصی به حضور درمیدان نبرد داشتند.من هم مدتی در گروه پشتیبانی پادگان دوکوهه بودم.همانجا که فرزندم در آنجا آماده اعزام به جبهه می شد.تا به امروز هرگز نتوانستم حرف هایش را از یاد ببرم؛اینکه خواست تا برای شهادتش دعا کنم.امروز خوشحالم که دعایم مستجاب شد و فرزندم به آرزویش رسید.»
 
 
خواب شفاعت
چند روزی می شد که مادر شهید روی تخت بیمارستان در حال کما بود.پزشکان از درمانش قطع امید کرده بودند.او در حال کما،محسن را دید و گفت:«چرا دیگر به دیدار ما نمی آیی؟ما را فراموش کردی؟»محسن در جواب گفت:«بعد از شهادتم هر روز به خانه می آمدم و شما را نگاه می کردم تا از دلواپسی در بیایم.»مادر خوشحال می شود و همدیگر را در  آغوش می گیرند.محسن به آرامی دستی روی چشمان مادرش کشید و رفت.چند روز بعد،مادر به هوش آمد وتوانست سلامتی اش را بدست بیاورد.محسن در همه حال به فکر خانواده اش بوده و است.
 
او در وصیت نامه اش می نویسد:
پدر ومادر من!من همیشه اینجا(جبهه)برای شما نماز می خوانم.همانطور که گفتم من حتما شهید خواهم شد و شهادت را افتخار بزرگی می دانم که امیدوارم مورد قبول قرار گیرد.مگر ما چقدر می خواهیم زندگی کنیم.الان اسلام در مقابل تمامی کفر ایستاده است و من افتخار می کنم که در این نبرد شرکت دارم و همیشه آرزویم بود در این نبرد شرکت کنم.سلام مرا خدمت برادران و خواهران بزرگوارم و به دیگر دوستان و آشنایان خصوصا همسنگرانم در سنگر مدرسه برسانید.با آرزوی طول عمر برای امام امت و پیروزی رزمندگان اسلام و شفای مجروحین و توفیق برای مسئولین.
 
دل به دریا زد و رفت 
علیرضا شاه میرزایی سال هاست که در همسایگی خانواده گودرزی زندگی می کند.او گریزی به سال های دوران کودکی اش می زند واز خاطرات شیرینش با محسن برایمان می گوید:«ما از دوران کودکی با هم بودیم.چند نفر از بچه محل ها را جمع می کردیم ودر زمین های خاکی یاخچی آباد فوتبال بازی می کردیم.علاقه محسن به روزش بی نظیر بود.وقتی وارد دوران نوجوانی شدیم،او به باشگاه استقلال جنوب نازی آباد رفت و ورزش کاراته را به طور جدی شروع کرد.»
 
وی می افزاید:«او یکی از بچه های دلپاک یاخچی آباد بود.پدرش مغازه بنگاه معاملاتی خانه داشت و محسن را هم پیش خودش برده بود.یکبار خانواده ای شرایط مالی خوبی نداشتند و دنبال خانه استیجاری ارزان قیمت می گشتند.محسن وقت زیادی صرف کرد و توانست خانه ای ارزان قیمت برایشان پیدا کند.»
 
این هم محله ای شهید در ادامه می گوید:«موضوع به جبهه رفتنش را با هیچ کس در میان نگذاشته بود.یک بار که سراغش را از پدرش می گرفتم،خبر رفتنش را به من گفت.مدتی بعد،خبرشهادتش را آوردند.باورم نمی شد که دوست دوران کودکی و نوجوانی ام را از دست داده ام،اما واقعیت داشت.» 
 
پسرعموی شهید:ورزشکار حرفه ای بود
 
کاظم گودرزی» پسر عمومی شهید درباره خاطرات این شهید می گوید:«نوجوان که بودم،پیشنهاد داد تا ورزش کاراته را شروع کنم.اولش اشتیاق زیادی نداشتم اما به مرور زمان به این رشته علاقمند شدم.محسن در این ورزش مهارت خاصی داشت.درمسابقات باشگاهی شرکت می کرد و افتخارات ورزشی باارزشی را از آن خود کند.»
 
وی در ادامه می گوید:«محسن علاوه براینکه یک ورزشکار حرفه ای بود،به مسائل مذهبی علاقه خاصی نشان می داد.او یکی از بسیجیان مسجدالرسول(ص)نازی آباد بود ودر هیئت های هفتگی،حضور پررنگی داشت.»
 
پسر عموی شهید ادامه می دهد و می گوید:« محسن به دلیل توانایی هایش در رشته کاراته،توانسته بود کمربند سبز بگیرد.او سعی داشت که این رشته را برای همیشه ادامه دهد اما شروع جنگ سرنوشتش را تغییرداد.او بی آنکه چیزی به پدر و مادرش بگوید،به جبهه رفت و تا از اسلام و اعتقاداتش د فاع کند.سرانجام شهیدشد و نشان داد که علاوه بریک ورزشکارحرفه ای،یک خدادوست به تمام معناست.»
 
گودرزی در پایان می گوید:«به جرات می توانم بگویم که اگر امروز محسن در کنارمان بود، مقام های ورزشی آسیایی وجهانی زیادی را از آن خود کرده بود.» 
 
انتهای پیام/مصطفی قهرمانی
 

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.
محمحد (تایید نشده)
سلام.عالی بود

جدیدترین ها